مناظره شمع و پروانه (اعتراف شمع )

پروانه متعجب نگاهی به شمع انداخت و:یعنی چه ؟؟؟شمع با فروتنی -آرام پاسخ داد:باورم نمی شود که تو نمی دانی .پروانه با زیرکی دوباره پرسید :می خواهم از زبان تو بشنوم این بار شمع با فرو افتادن یک قطره در حرارت کالبدش :خود سوزی ...پروانه این بار با حالتی حاکی از تضرع زیر لب زمزمه کرد :نه این نمی تواند معنای واقعی تو باشد .دقیقه ها و ثانیه ها به سرعت سپری شدند و پروانه هم چنان در اندیشه صحبت های شمع بود که شمع بار دیگر سکوت را شکست واین بار سوال کرد :چه چیز از گفته های من تو را این گونه آشفته و پریشان حال نمود به یک باره احساس کردم رنگ از رخ تو پرید پروانه با گریه و زاری به چشمان پر محبت و مملو از ایثار شمع نگریست و:چه طور می شود تو این گونه به پایان برسی و هیچ کس حاضر به همراهی تو تا آخر این راه نباشد ؟شمع به یک باره جا خورد اما ندای قشنگی قلبش را به لرزه واداشت و شور و شیدای عظیمی هستی اش را به یک باره گرما بخشید به چشمان گلگون شده پروانه نگریست وتبسمی بر لب آورد .پروانه خیره و دلواپس علت آن را نفهمید .پروانه طاقت و بردباری خود را از دست داد ودوباره :من هنوز منتظر پاسخ خود هستم شمع با صداقت پاسخ داد:من که اینک جواب تو را دادم چه طور متوجه نشدی ؟؟پروانه گیج ومبهوت سر به زیر انداخت تا یک بار دیگر گفت و شنود های خود را با شمع مرور کند اما هر چه کوشید فرجامی نیافت شمع به درستی این مهم را درک کرده بود پس :گمان می کنم همدم خود را یافته ام و دیگر در این ره طولانی تنها نخواهم ماند .اشک شعف پلک های پروانه را خیس کرد با خوشحالی پرسید:او کیست ؟می توانی اورابه من نشان دهی ؟شمع این بار با حالتی از  شک و تردید :او درست در مقابل من ایستاده است .پروانه به آسمان پر ستاره چشم دوخت و با خود :من وشمع !؟همیشه مونس شمع شدن برایش آرزویی دست نیافتنی بود اما از یک چیز می ترسید که آیا لیاقت شمع را دارد یا نه ؟پس این بار آوای پروانه در فضا طنین افکند:شمع !من مطمئن نیستم که شایسته تو باشم و شمع در حالی که رضایت در دیدگانش موج می زد :به راستی در این بزم از تو مقرب تر نیست .پروانه یک قدم به جلو نهاد به راستی افسون شمع او را جادو کرده بود .پرهایش را گشود و شروع به بال زدن کرد و به شراره هایی که از زبانه با بی رحمی و شقاوت سایه می گستردند نزدیک شد و فریاد بر آورد :دوستت دارم ....فرصت نشد تا پروانه پاسخ شمع را بشنود چرا که با بوسه ای بر لبان بر افروخته شمع با او وداع کرد ودر مشعل او خاکستر گشت .آخرین قطره شمع نیز با حسرت به زمین نشست و به خاموشی گراییدچه قدر تلخ است این فناشدن و چه شیرین که حقیقت همواره پیمودن مسیرهای تازه است.

پ.ن:عید را پیشاپیش به همه دوستان تبریک می گم .من دوباره می رم ولی قول می دم زود برگردم .فعلا بای ...بای بای

/ 35 نظر / 95 بازدید
نمایش نظرات قبلی
* نوشته هائي كه پيشكش كسي نميشود *

برقص چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند عشق بورز چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي بخوان چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود زندگي کن چنانکه گويي بهشت روي زمين است ----------------------------------------------------------- سلام [گل]

باد مهربون

سلامممممممممممممممممممم چرا اپ نمیکنی نیستی سر نمیزنی؟

.:: حامد ::.

ما را به خشم آوردی... پس کو این آپ جدیدت؟

امیرسام ♥مهشید

سلام سلام دوست مهربونمون[قلب] مادوتا آپــــــــــــــیم منتظرتیم[گل]

یلدا

سلام بر رز عزززززززززززززززيز خوبي خانوم؟ كجاهايي؟افتخوار نميدي؟ اومدم كه خبر اپو بدم مياي كه؟

عمو محسن

پاشو بیا که اومد به سرمون از اونچه می ترسیدیم[ناراحت]

ارکادیا

وقتي که زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه که درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه. www.return2heaven.net

علیرضا(اصالت صحرا)

از کشمکش هاي دايمي احساسي اندک دارم اما آنچه به تمامي در مي يابم آرزوي با هم بودن است