هر کجا برگی هست / شور من می شکفد
می دانم که در ایام نوروز خیلی از شما سرتون شلوغه .ولی مایل بودم به عنوان عیدی هم که شده یک کتاب خوب معرفی کنم که امیدوارم از خوندنش لذت ببرید .این کتاب "شب بی ستاره "نوشته خانم "فریده شجاعی "هستش .پیشنهاد می کنم خواندن این کتاب را از دست ندهید . عجیب است اما /عالمی دارد این ویرانی سوت و کور است اینجا /گوشه گیر و بارانی بی تو ولی سخت می گذرد / این دقایق خوش پایانی حسرت دیروز من پشت قاب پنجره در میان امروز من گم گشته است سال هاست این دریچه تاریک احساسی به روی آن چه دیگر نیست لبخند می زند اول از همه بی مقدمه می پرسم سال 88 چه طور گذشت ؟خوب بود یا بد ؟وچه خاطره ای ازش در ذهنتون مونده ....که مایل باشید اینجا تعریفش کنید .بعد از آن هم سال نو رو به همه ی شما تبریک میگم و امیدوارم نوروز امسال را با هفت سین "سلامتی -سعادت -سربلندی -سخاوت -سر سبزی -سر افرازی -سرزندگی "آغاز کنید . پ.ن:دوست دارم در قسمت نظرات در مورد نوروز و آن چه که به آن مربوط می شود و احساسی که در مورد آن دارید بگید .که حال و هوای نوروز یک جورایی همه مون رو متحول کنه .البته اگه اشکالی نداره . بوی باران بوی سبزه بوی خاک /شاخه های شسته باران خورده پاک /آسمان آبی وابر سپید /برگ های سبز بید /عطر نرگس رقص باد /نغمه شوق پرستو های شاد /خلوت گرم کبوتر های مست .../نرم نرمک می رسد اینک بهار /خوش به حال روزگار . پ.ن2:یک کتاب در ادامه مطلب معرفی کردم .که کتاب آموزنده ایه و پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش . " دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خودم را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند پایین نخواهم آورد " نظر شما چیه ؟عشق بهتره یا دوست داشتن ؟ پ.ن١:کسانی که قصد تبادل لینک دارند در قسمت نظرات "خداحافظی پاییزی "نظر خصوصی بگذارند .فقط در این صورت لینک خواهند شد. پ.ن2:هنوز برای مادر گلم هدیه نخریدم . پ.ن3: جواب "یک سوال "من از خدا این بود .به کجا چنین شتابان ؟ پ.ن4:مرسی از این که این مدت که نبودم سر زدید و وبلاگم رو تنها نگذاشتید . پ.ن ۵:از این که مطالب آپ های گذشته ریز بودند یا به خوبی دیده نمی شدند .عذر خواهی می کنم .امیدوارم این پست رو بهتر ببینید . و عشق، تنها عشق را به گرمی یک سیب می کند مانوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن - و نوشداروی اندوه؟ - صدای خالص اکسیر می دهد این نوش به علت ازدیاد کلمه گفت در این متن تنها از علامت نقل قول استفاده شده . شمع رو به پروانه :خواهش می کنم همان جا بمان ممکن است شعله من عاقبت دامان تو را بسوزاند آن گاه نابود خواهی شد .پروانه با لبخند پاسخ داد :من که فرسنگ ها از تو فاصله دارم محال است در دام آتش تو فنا شوم شمع همراه با طمانینه :اشک سوزانم وجودت را به نیستی می کشاند پروانه بحث را عوض کرد و:ای شمع !راز ذره ...ذره ...آب شدن تو در چیست ؟شمع باتفکر و لحظه ای درنگ جواب داد :شاید عشق ... ماه مهر هم از راه رسید .این مصداق این است که زندگی به فاصله چشم بر هم زدنی خواهد گذشت و من این را آن هنگام دریافتم که معلم ادبیاتم در دفترم نوشت که ١١ مهر متوالی را پشت سر گذاشتم . اکنون از آن سال -سال ها می گذرد و من بیش تر از این ها را طی کرده ام و حالا که به آن روزها فکر می کنم ....آه از نهادم بلند می شود .ودر آخر تنها چیزی که سهم من می شود بغض های فرو خورده و شب گریه های خاکستری است که برایم به یادگار تا ابد باقی خواهد ماند وعاجزانه به این باور می رسم که چه کوته فکر این گونه می اندیشیدم که کی این دقیقه ها و ثانیه ها با صدای زنگ مدرسه به فرجام خواهد رسید .اگر چه اینک محیط دانشگاه را تجربه می کنم و همیشه در مدرسه دانش آموز درس خوانی بودم .اما نمی دانم چرا همیشه آرزوی یک روز تعطیل برای فرار ازبار و فشار این همه درس ... در آن موقع رویای هر شب وروزم بود .اما اینک حاضرم تا تمام آن چه را که دارم ببخشم ودر عوض یک بار دیگر در حیاط مدرسه روی هم آب بپاشیم و نگران ساعت بعد باشیم که نکند این دفعه معلم ما را برای درس صدا بزند و خنده هایمان را تلخ کند و امروزمان را زهر مار .شاید بی خود نگفته اند که آدمی هر آن چه را از دست بدهد ارزش و قدر آن را بیش تر می فهمد .به راستی که هیچ گنجی بالاتر از با هم بودن ودر کنار هم بودن نیست .اینک همه دوستانم به راه خود رفته اند و آن چه مال من است تنها غروب های پر از دلتنگی ست .... احساس را از اعماق قلبم بیرون کردم اما با جسارت تمام واردشد و در وجودم رخنه کرد و چنان تار و پودم را در بند و اسارت کشید تا باور کنم تنها به خاطر زن بودنم از آن گریزی نیست .
خلاصه داستان: داستان زندگی دختریست بنام الهه که با پسری ثروتمند (کیان ) آشنا می شود که اختلاف فرهنگی زیادی با او دارد . سر انجام علیرغم مخالفت خانواده ازدواج می کنند ولی الهه با مشکلات زیادی روبرو می شود و ناگفته هایی راجب شوهرش می فهمد و ........
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
ادامه مطلب
چه بیهوده می اندیشم باز /در این سایه سار تنهایی
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب




ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()

ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


